خواب میبینم
خواب می بینم باز: شهر در آتش می سوزد، هواپیماهای جنگی در ارتفاع پست بر سرش بمب می بارند و خطی از انفجار مثل جای دوخت چرخ خیاطی از این سر تا آن سرش می دوزند،صدای ضجه و هراس در شهر پیچیده ، مردم – زنها و بچه ها – توی کوچه ها می دوند، من هم . ته یک کوچه بن بست گیر می افتیم، نفس نفس می زنم ، چرخبالی پایین می آید، سربازی با مسلسل از میانه آسمان به سمت ما شلیک می کند، گلوله ها را می بینم که به طرفم می آیند، با صدای تق تق تق از خواب می پرم. باران است که مسلسل وار روی پنجره می کوبد.